سلام و با عرض معذرت، از ننوشتنم برای مدتی.
داداشم الان حدودا دو سال داره یا اگه بخوام دقیق بگم همونطور که می دونید 18 فروردین می ره تو دو سال. خبلی شیطون شده و اجازه نمی ده تا من درسامو درست و حسابی بخونم . همش دنبالم راه می افته و میگه که بیا باهم بازی کنیم، البنه اینو بدونید که هنوز نمی تونه درست حرف بزنه و فقط کلمه ها یا جمله های کوتاه می تونه بگه، ولی من از چشماش می فهمم که چی می خواد بگه .
خلاصه اینو بدونید که خیلی شیطونه.

نظرات ()امروز دومین امتحان ترم اول را دادم. ترم دبیرستان منظورمه!. اولی عربی بود و دومی فیزیک. شکر خدا هر دو عالی بود. روزهای تاسوعا و عاشورا را رفته بودیم روستای محل تولد پدرم . آنجا شبها دسته روی و روز عاشورا مراسم دسته روی و نمایش وقایع عاشورا دارد. بعد از مراسم همه مهمانان که از جاهای مختلف و روستاها و شهرها می آیند مهمان خانه های مردم روستا هستند. غروب تاسوعا همه جای روستا بوی سرخ کردن مرغ میاد. تقریبا تمامی اهالی روستا روز عاشورا ناهار مفصل درست می کنند و از عزاداران امام حسین و مهمانان پذیرایی می کنند. البته این را هم بگم که این مراسم این سالها بسوی تشریفات و مهمان نوازی های آنچنانی سوق پیدا کرده است. بگذریم. خواستم بعد مدتها مطلبی نوشته باشم تا شاید شروع دوباره ای باشد.
نظرات ()پدر یعنی چراغ خانه - پدر یعنی زندگی کردن در کنار هم با خوشبختی
با سلام
پیشاپیش روز پدر را به شما تبریک می گویم و امیدوارم همه ی شما ار وجود پدر بهره مند باشید زیرا پدر یک فرشته الهی است که از زمان تولد با شما بوده و برای شما زحمت کشیده تا شما بتوانید در کمال آرامش و آسایش درس بخوانید و بتوانید آرزوهای او را بر آورده کنید. کسانی که پدر ندارند واقعا با چه مصیبت بزرگی زندگی می کنند زیرا پدر کسی است که نبود او در خانه موجب تاریکی خانه است. مثلا همین چند روز پیش که پدرم به مسافرت رفته بود واقعا خانه حال و هوای دیگری داست و احساس می کردم کسی در خانه نیست و من و مادرم و برادر کوچولویم که خیلی دوستش دارم در خانه تنها هستیم .ولی همین برادر کوچولو مراقب ما بود و جای پدر را برای ما پر کرده بود !
در همین لحظه و در همین مکان روز پدر را به بهترین و عزیزترین و زحمت کش ترین پدر ، پدر خوبم تبریک می گویم .
نظرات ()در روز ۱۸ فروردین سال ۱۳۸۷ و روز جهانی سلامت و بهداشت جهانی در شهر ساری کسی متولد شد که من را از تنهایی در آورد و او کسی نیست جز داداشم آقا بهزاد. اگر چه کمی دیر امد اما به هر حال زندگی ما را پر از شادی کرد. داداشم را دوست دارم و برای او آرزوی سلامتی دارم.
نظرات ()این اقای رحماندوست چه شعرهایی می گوید.
پدر مشغول کار است
چقدر او دست تنهاست
چقدر او مهربان است
چراغ خانهی ماست
****
اگر چه مادر من
در اینجا نیست دیگر
(از اینجا تا به آنجا
بود یک روز بیشتر)
****
اگر چه خانه بی او
سکوت و سرد و خالی است
ولی وقتی پدر هست
سکوت و غصه ایی نیست
****
پدر هم خانه دار است
و هم بسیار پر کار
پر از امید و شادی است
و یک کوه است انگار
****
من او را دوست دارم
من او را می پرستم
پدرجان زنده باشی
که تا باشی تو؛هستم
****
نظرات ()با سلام خدمت شما
من در گوشهی اتاقم عکس یک دختر بچه با موهای بلند و چکمه های قهوه ایی و یک بچه گوسفند در بغلش دارم که د رجال نگاه کردن به چیزی است . همه می گویند که این دختر خیلی خیلی شبیه من است و خود من هم هر چه به تصویر با دقت نگاه می کنم می بینم که تنها فرق ما موهای بلند و فرفری اوست. من خیلی دوست داشتم مثل او بجه گوسفندی داشته باشم تا بتوانم با او حرف بزنم و وقت های اضافه ام را به بازی کردن یا آب دادن او بپردازم و او را به باغچه یا حتی گردش د رحیاط خانه ببرم.من از بچه گوسفند های تپل . کوچولو و پشمالو مامانی خوشم میآد.روزی شاید این ارزوی من بر آورده شود!
اینم یه احساسه دیگه. همیجا به دایی جووونم می گم تو که در امور دام پزشکی هستی چه نظری داری؟ نه که فکر کنی ازت بچه گوسفند می خواما!! راستی دوستان شما نظرتون در بارهی داشتن به بع بعی چیّه ؟
نظرات ()سلام. من بعد از مدت ها دوری از وبلاگ دوباره آمدم تا بنویسم و خیلی خوشحالم که این سعادت دوباره نصیب من شده که در خدمت شما باشم. ما الان در ماه مبارک رمضان هستیم و من امیدوارم که روزه های شما قبول خداوند قرار بگیرد. من دیروز ، بعد از یک روز تاخیر ، با دهان روزه به مدرسه رفتم. مدرسه رفتن با دهان روزه یک حال دیگر دارد. من و دوستانم بعد از مدت ها همدیگر را ملاقات کردیم و از دیدن یکدیگر خوشحال شدیم. دیدن دوباره ی معلم ها، گچ، تخته پاک کن ، تخته سیاه که سه ماه منتظر بودند تا مدرسه ها باز شود و کسی با یک تیکه کچ کوچولو روی تخته سیاه بنویسد . و کتاب ها که همه منتظر بودند که کسی بیاد و آنها را بخونه . بالاخره همه به ارزوی خودشان رسیدند و اولین روز مدرسه با خوشحالی آغاز شد.
نظرات ()
نظرات ()دیروز به همراه مادرم برای خرید به بازار رفته بودم . داشتیم برای تابستان خرید می کردیم که ناگهان صدای آه و ناله ایی به گوشمان رسید. یک دفعه دیدیم که مادری با گریه و یک بچه نوزاد در بغلش با سرعت از جلوی ما گذشت و داشت اسم بچه اش را که گم شده بود صدا می زد و خیلی ناراحت بود. در آن میان تنها چیزی که توجه مرا به خود جلب کرده بود ابن بود که در آن بازار یا بهتر بگویم پاساژ بزرگ همه ی مردم فقط ایستاده بودند و تماشا می کردند و کمکب به پیداشدن بچه نمی کردند. ولی من دلم خیلی می خواست دنبال بچه بگردم اما کاری از دست من بر نمی آمد. به هرحال ما خریدمان را کردیم و به سوی خانه حرکت کردبم .اما تا کنون هنوز صدای نازک یک مادر که در حال صدا کردن فرزندش بود در گوشم زمزمه می شود م نمی دانم که او دخترش را پیدا کرد یا نه .امیدوارم که هیچ بچه ایی در هیچ جای دنیا گم نشود و مادری اینگونه به خاطر فرزندش غمگین و ناراحت نشود. آمین
نظرات ()امروز دوشنبه 14 خرداد سالروز وفات امام خمینی ( ره) است. من به اتفاق خانواده ام به شهر خمین رفتیم.جریان از این قرار بود که چند روز پیش مادرم پیشنهاد کرد که برای دو روز تعطیلی 14 و 15 خرداد به خمین برویم. و پدرم هم که تازه یک هفته است که از سفر به سوریه و لبنان بازگشته موافقت کرد و من هم این میان به نوایی رسیدم. بالاخره تعطیلی فرا رسید و من و پدرم و مادرم به خمین رفتیم. درمراسمی که در خانه ی قدیمی امام برگزار شد ، شرکت کردیم. ولی به علت شلوغی به ما اجازه ورود به خانه ی امام را ندادند و گفتند بروید و بعد از ظهر بیایید. ما هم از این فرصت استفاده کردیم و به گلپایگان در 25 کیلومتری خمین رفتیم.جایی که آیت الله العظمی گلپایگانی ( ره ) متولد شده بود. بعد از ناهار که کباب گلپایگانی بود به خوانسار شهری در نزدیکی گلپایگان رفتیم. این شهر واقعا زیبا بود و دور تا دور خیابان هایش پر از درخت بود و به علت زیاد بودن درخت بیشتر خیابان ها سایه بود. خوانسار محل تولد آیت الله العظمی خوانساری ( ره ) است. ما به طرف جای دیدنی این شهر یعنی سر چشمه رفتیم. جای بسیار زیبایی بود و من پیشنهاد می کنم اگر وقت کردید حتما به آنجا بروید. ما بعد از دیدن آنجا به سمت خمین برگشتیم. در مسیر به دیدن سد گلپایگان 21 کیلومتر در بیرون از این شهر رفتیم. جای بسیار زیبایی بود. بعد از دیدن آنجا به سمت خمین حرکت کردیم و در راه مقداری گوجه سبز خریدیم. در خمین به دیدن خانه ی قدیمی امام رفتیم و آنجا را نیز دیدیم. البته آنجا محل تولد امام بود و امام فقط 16 سال در آنجا زندگی کرده بود. خانه ایی بسیار بزرگ و پر از گل و درخت . زیبا بود. اینک برگشتیم به خانه. ساعت 8 صبح تا 8 شب، یک سفر 12 ساعته و دیدار از سه شهر و ... . من از این سفر خیلی لذت بردم و همین طور سالگرد رحلت اما را به شما تسلیت می گویم. از مادرم به خاطر این پیشنهاد خوب و از پدرم که تمام روز را رانندگی کرد تشکر می کنم و به هر دو خسته نباشید می گویم.
امتحاناتم البته هنوز تمام نشده است تا آخر هفته آینده مشغولم. فردا تعطیلی باید درس بخوانم .... تابعد خدا حافظ
نظرات ()